برزخ مرگ و زندگی

به گزارش وبلاگ آکادمی، مرد 48ساله در دوراهی انتخاب مانده بود؛ یا مرگ یا زندگی. زیرپایش دره ای عمیق دهان بازکرده بود و هرلحظه منتظر بود تا با سقوطش او را ببلعد. راه برگشتی نداشت. کوله پشتی اش را با هرچه در آن داشت به ته دره پرت کرد تا بارش سبک گردد و بتواند جانش را نجات دهد.

برزخ مرگ و زندگی

به گزارش گروه حوادث وبلاگ آکادمی از ضمیمه تپش روزنامه وبلاگ آکادمی، فقط 10دقیقه با مرگی فجیع فاصله داشت. اگر به سرعت دست به کار نمی شد، دستانش دیر یا زود خسته می شد و مجبور بود تکیه گاهش را رها کند که در این صورت ده ها متر به درون دره سقوط می کرد. طبق محاسباتش، باید چهار متر می پرید تا به طرف دیگر می رسید. نفسش را در سینه حبس کرد و ناگهان با پرشی بلند، خود را در میان زمین و آسمان رها کرد... .

در روستای سرپل فیروزآباد فارس، همه از یحیی دیبا حرف می زدند و کار خطرناکی که انجام داده بود. اهالی در کوچه پس کوچه ها آتش روشن نموده و تا صبح و زمانی که آفتاب بالا بیاید به انتظار بازگشت او نشسته بودند. زنانی هم که درخانه بودند از شدت نگرانی دست کمی از مردان در کوچه نداشتند و پشت پنجره خانه های شان در انتظار شنیدن خبر خوبی از دیبا به سر می بردند. جایی که دیبا رفته بود، هیچ کس نمی رفت. رفتن به آنجا مساوی بود با مرگ.

قبل از حادثه

13فروردین بود و بسیاری از خانواده ها به مراسم روز طبیعت رفته بودند. خانواده دیبا هم در خانه نبودند و برای همین او تصمیم گرفت به دل کوه بزند.

او به تپش می گوید: من از هشت سالگی دائم در طبیعت و کوه بودم و چون هفته ای چند روز به کوه می رفتم با کوهنوردی چندان غریبه نبودم. ساعت8صبح، کوله پشتی ام را بستم و از روستای مان به سمت کوه حرکت کردم. ظهر به قله رسیدم و ناهار را همان جا صرف کردم. ساعت 4 عصر بود که تصمیم گرفتم برگردم. موقع برگشت با خودم گفتم از یک راه میانبر بروم اما با مشکل روبرو شدم. کنارم یک دره عظیم بود و حس کردم با استفاده از دیواره کوه می توانم به کف دره برسم. حدود 40متر را با مشتقت طی کردم اما در میانه راه به بن بست خوردم. نه راه پس داشتم و نه راه پیش. توان برگشتن به جهت پشت سرم را نداشتم و بنابراین تصمیم گرفتم ادامه دهم. جایی که بودم، دو سوراخ وجود داشت که دستانم را در آنجا بند و خود را از آن آویزان کردم، آن هم در شرایطی که زیر پایم دره ای به عمق 60متر بود. فرصت زیادی برای فکر کردن نداشتم و پس از گذشت 10تا15دقیقه، دستانم خسته می شد و پس ازآن، سقوط و مرگم حتمی بود. نمی توانید تصور کنید چه شرایط بحرانی داشتم.

او ادامه می دهد: باید به طرف دیگر می پریدم. عرضِ جایی که پس از پرش باید روی آن فرود می آمدم، 60 و طولش 180سانتی متر بود. با این که به عرض زیادی احتیاج داشتم اما اگر خدا یاریم می کرد و همه چیز درست پیش می رفت، می توانستم در همین عرض کم هم جان سالم به درببرم. دوباره متمرکز شدم و یک آن، قدرت عجیبی در خودم احساس کردم. ارتفاعی که باید می پریدم، چهار متر بود و پریدن این میزان ارتفاع کار هرکسی نبود. نگاهی به دره زیر پایم انداختم. شرایط بسیار سختی داشتم. دوباره روبه رویم را نگاه کردم. روی دیواره، یک بوته درخت بود و با خودم فکر کردم پس از پرش، شاخه را بگیرم تا تعادلم حفظ گردد. ندایی درونی به من می گفت بپر. به این صدای مبهم اعتماد کردم. تمام قدرتم را در بدنم جمع کردم و پریدم و قبل از این که به پایین سقوط کنم، توانستم شاخه درخت را بگیرم. تمام توانم روی شاخه درخت افتاد و توانستم خود را روی آن قسمت ثابت نگه دارم اما هم شاخه و هم پایم هر دو شکستند. آن لحظه حس کردم خدا مرا در آغوش گرفت.

اعزام گروه نجات

وقت درنگ نبود. دیبا آسیب دیده بود و اگر فرصت را از دست می داد، مرگ در انتظارش بود. دیبا با یکی از اقوام شان که بازنشسته هلال احمر است، تماس گرفت و موضوع را به او خبر داد و او نیز از هلال احمر فیروزآباد فارس درخواست یاری کرد.

با اعلام درخواست یاری او، امدادگران هلال احمر فیروزآباد با تجهیزات کامل به سمت محلی که دیبا گرفتارشده بود، حرکت کردند. اهالی روستا هم که از حادثه باخبر شده بودند، گروهی به کف دره رفتند و از پایین و گروهی دیگر از بالا شاهد امدادرسانی به دیبا بودند که وسط دیواره کوه گرفتارشده بود.

ناصر جعفری زاده، سرپرست این عملیات می گوید: ساعت حوالی 22 بود که امدادگران هلال احمر از جهتی سخت و سخت خود را به بالای سر دیبا رساندند و پس از برپایی کارگاه، اقدام به فرود او از ارتفاع 50متری کردند. او به سختی خود را نگه داشته بود و هرلحظه امکان وقوع حادثه ای جدید و مرگبار وجود داشت. امدادگران با توجه به شرایط عمودی و شیب دار دیواره، او را با استفاده از سفره نجات و عملیات بالاکشی به بالای دیواره منتقل و پس از فیکس کردن او در بکست، با یاری نیروهای محلی به پایین کوه انتقال داده و تحویل نیروهای اورژانس دادند.

جعفری زاده با حیرت به دیبا نگاه می کرد که چطور توانسته بود خودش را به آن قسمت کوه برساند. رسیدن به آنجا جز با استفاده از تجهیزات خاص کوهنوردی ممکن نبود: دیواره ای که مصدوم در آن گرفتارشده بود، حدود 100متر ارتفاع داشت و او در میانه دیواره (50 متر از بالا و 50 متر از پایین) قرار داشت. عملیات بسیار سختی بود و به سختی و با خطراتی که امدادگران با آن روبرو بودند، توانستیم فرد مصدوم را به پایین منتقل کنیم. خوشبختانه عملیات نجات بدون هیچ مسئله ای ساعت4و40دقیقه صبح روز 14فروردین و پس از پشت سر گذاشتن 10ساعت متوالی به سرانجام رسید. مصدوم، ما و همکاران مان را دست خدا می دانست که از آسمان به سمت زمین دراز شده بود تا او را از مرگ نجات دهند.

دیبا از همدلی و همبستگی مردم روستایش شگفت زده بود و باورش نمی شد نیروهای هلال احمر در آن ساعت شب، خطری عظیم را به جان بخرند و به نجات او بیایند.

لیلا حسین زاده - تپش

منبع: جام جم آنلاین

به "برزخ مرگ و زندگی" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "برزخ مرگ و زندگی"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید