وارهمر شناسی (قسمت دوم): امپراتور بشریت

به گزارش وبلاگ آکادمی، کهکشان از آن شخص امپراتور است و هرکس یا هرچیزی که این بیانیه را قبول نداشته باشد، دشمنی ست که باید نابود گردد.

مارشال اعظم هلبرشت، یکی از اعضای تمپلارهای سیاه

مقدمه

رهبران عظیمی که پیروز می شوند مردم شان را متحد نمایند و آن ها را به افتخار و پیروزی راهنمایی نمایند، هم در واقعیت و هم در دنیای داستان زیاد پیدا می شوند: از اسکندر مقدونی و چنگیزخان گرفته تا آراگورن. اما شاید بین این رهبران عظیم ترین قلمرو به امپراتور بشریت در دنیای وارهمر 40000 تعلق داشته باشد، شخصی که به اسم یک خدای واقعی هم پرستیده می گردد.

وارهمر شناسی (قسمت دوم): امپراتور بشریت

تصور کردن وارهمر 40000 بدون شخص ایزدامپراتور (God Emperor) سخت است، برای همین قسمت دوم سری مقاله های وارهمرشناسی به شناختن او اختصاص دارد. مثل بقیه مقالات این سری، این مقاله همه اطلاعات موجود درباره شخص امپراتور را دربرنمی گیرد، ولی این اطلاعات برای کسی که می خواهد برای شروع با او آشنا گردد، کافی خواهد بود.

ریشه امپراتور

شیوه زاده شدن یا به وجود آمدن امپراتور در هاله ای از ابهام واقع شده است و احتمالاً هیچ وقت شرح دقیقی در این باره داده نخواهد شد. منابع اولیه درباره این موضوع قابل اطمینان نیستند، بنابراین احتمال اشتباه بودن هر چیزی را که در این زمینه می شنوید در نظر بگیرید.

گفته می گردد که در اوایل تاریخ بشریت، در سیاره تِرا (یا زمین)، تعدادی سایکر (Psyker)، یا افرادی با قابلیت های سایکیک (Psychic) وجود داشتند که به آن ها شامان (Shaman) گفته می شد. منظور از سایکر یا افرادی با قابلیت های سایکیک این است که فرد قدرتش را از وارپ (Warp) می گیرد، بُعد موازی ای که حاوی انرژی بی انتهای کیاس (Chaos) است.

این شامان ها افرادی با نیت خیر بودند و با استفاده از قدرتشان به بشریت یاری می کردند. وقتی شامان ها می مردند، می توانستند با استفاده از پیوندشان با وارپ در قالب شکلی تازه به زندگی برگردند. اما با توجه به این که افکار و احساسات همه موجودات هوشمند کائنات ماهیت وارپ را معین می نماید، همچنان که انسانیت به سمت بلندپروازی، طمع و خشونت تمایل پیدا کرد، وارپ هم تغییر کرد.

وارپ به بعدی تاریک تر تبدیل شد و موجوداتی جهنمی درون آن شکل گرفتند. شامان ها کشف کردند که استفاده از قدرت هایشان روز به روز سخت تر می گردد و به هنگام مرگ روحشان بلعیده می گردد.

آن ها به این نتیجه رسیدند که خطر روزافزون وارپ تهدیدی عظیم برای بشریت به شمار میرود، برای همین آن ها دور هم جمع شدند تا تصمیمی درباره این موضوع بگیرند. پس از فکر کردن درباره موضوع، آن ها تصمیم گرفتند کل قدرتشان را روی به وجود آوردن یک شخص متمرکز نمایند، شخصی که رهبر و محافظ بشریت باشد.

شامان ها قدرتشان را جمع کردند، خودکشی دست جمعی انجام دادند و به شکل مردی تازه و روئین تن به نام امپراتور احیا شدند.

همان طور که گفتم، این شرحی قدیمی است و بسیاری از هواداران مجموعه آن را قبول ندارند، چون ترجیح می دهند ریشه امپراتور مرموز و نامعین باقی بماند.

شرح دیگر این است که امپراتور 8000 سال قبل از میلاد مسیح در آناتولی (ترکیه مدرن) به جهان آمد. وقتی بچه بود، عمویش پدرش را به قتل رساند و وقتی او در حال آماده کردن جسد پدرش برای تدفین بود، بصیرتی سایکیک از صحنه قتل به فکرش خطور کرد. او نزد عمویش رفت و با استفاده از قدرتش کاری کرد قلبش بایستد. از قرار معلوم این لحظه ای بود که امپراتور متوجه شد بشریت برای برقراری نظم و قانون به رهبر احتیاج دارد.

امپراتور از تهدید وارپ باخبر می گردد

با وجود این که امپراتور به این درک رسید، ولی تا چندین هزاره بعد به مقام رهبری جهانی دست پیدا نکرد. به جایش او تصمیم گرفت که بشریت را نظاره کند، به طور غیرمستقیم تحت تاثیرشان قرار دهد و قابلیت هایش را ارتقا ببخشد.

امپراتور خودش هم از موجوداتی که در وارپ در حال قدرت گیری بودند خبر داشت و امیدوار بود که کاری کند بشریت به سمت صلح و آرامش گرایش پیدا کند تا سرعت رشد کیاس را کاهش دهد. این کوشش ها با شکست روبرو شدند، چون در ذات بشر است تا به سمت بلندپروازی، خودخواهی و سرکشی گرایش پیدا کند.

همچنان که بشریت در حال توسعه و پیشرفت بود، امپراتور هویت های زیادی را اتخاذ کرد، مثل مشاور سیاسی، رهبر مذهبی، دانشمند پیشرو، مبارز و… در نهایت بشریت به قابلیت سفر در فضا دست پیدا کرد و امپراتور هم همراه با آن ها به فضا رفت. او به سیاره مولک (Molech) سفر کرد که در آنجا پورتالی عظیم به قلمروی کیاس وجود داشت. نیروهای ویران گر کیاس هزار سالی می شد که به وجود آمده بودند و امپراتور هم وارد پورتال شد تا آن ها را دیدار کند.

امپراتور به دشمن خونی نیروهای کیاس تبدیل می گردد

به طور دقیق معین نیست که طی این بازدید چه اتفاقی افتاد و چه حرفی زده شد، ولی ظاهراً امپراتور پیروز شد بخشی از قدرت آن ها از آن خود کند. به طور دقیق معلوم نیست که امپراتور این قدرت را از آن ها دزدید، به زور آن را گرفت یا معامله ای ترتیب داد، ولی به تعهد خود وفادار ماند. حقیقت هرچه که باشد، باعث شد که خدایان کیاس او را به اسم دشمن درجه یک و همیشگی خود به حساب آورند.

عصر طلایی بشر در نهایت به انتها رسید و عصر تقلا (The Age of Strife) شروع شد. به مدت هزار سال، بشریت در تفرقه کامل به سر برد و سایکرهای از کنترل خارج شده، طوفان های وارپ، وسوسه های شیطانی، ارتش ربات ها، بیگانه های متخاصم و انزوای کامل مسائل زیادی به بشر تحمیل کردند.

ترا به سیاره ای پساآخرالزمانی تبدیل شد که بربرها و جنگ سالارها در آن جولان می دادند. با مشاهده این وضع، امپراتور به این نتیجه رسید که دست به کار گردد و راهنمایی بشریت را شروع کند.

امپراتور جنگ های متحدسازی را شروع می نماید

در این دوره زمانی، امپراتور مشاور ارشدش مالکادور (Malcador) را دیدار کرد؛ او کسی بود که به او پیشنهاد داد اسم امپراتور را برای خود برگزیند. پس از این که امپراتور این تصمیم را گرفت، جنگ های متحدسازی (Unification Wars) را راه انداخت، جنگ سالارهای دیگر را شکست داد و ترا از آن خود کرد.

برای اجرای پیروزیت آمیز این نقشه امپراتور به آزمایش و تحقیق در حوزه مهندسی ژنتیک و تکنیک های بهبود ژن پرداخت. در این راستا او اولین ابرسربازهای تحت فرمان خود را خلق کرد که جنگجوهای رعد (Thunder Warriors) نام داشتند.

جنگجوهای رعد مردانی درشت اندام، به شدت قدرتمند و با خویی وحشی بودند و برای همین ابزاری بی نقص برای پیروزی در جنگ های متحدسازی بودند. بعلاوه امپراتور گروهی از نگهبان های شخصی را برای خود برگزید که در نظرش مقامی بالاتر از هر سرباز دیگری داشتند. این نگهبان ها گارد سرپرست (Custodian Guard) نام داشتند.

گفته می گردد که در انتها جنگ های متحدسازی همه جنگجوهای رعد کشته شدند، اما برخی می گویند خود امپراتور مرگ آن ها را رقم زد، چون آن ها مهره ای مناسب برای اجراسازی نقشه اش برای تصرف کهکشان نبودند. با این حال، تعداد کمی از جنگجوهای رعد از جنگ زنده بیرون آمدند و بعداً کشف شدند.

نهضت عظیم شروع می گردد

پس از متحدسازی ترا، امپراتور نهضت عظیمش برای تصرف کهکشان را شروع کرد. هدف او این بود که بشریت را زیر پرچم خود دربیاورد. او نزد پیروان مذهب مکانیکوم (Mechanicum) در مریخ رفت (سازمان تکنولوژیکی ای که عظیم ترین منبع دانش فنی بشریت بود) و با آن ها پیمانی بست.

مشکل اصلی اینجا بود که ایدئولوژی ای که امپراتور می خواست برقرار کند، بر اساس ترویج عقل و منطق و بی خدایی (Atheism) بنا شده بود. هدف او این بود که خرافات و مذهب را برای همواره از کهکشان ریشه کن کند، چون این دو عنصر از روزگار گذشته باعث ایجاد تفرقه در بشریت شده بودند. بعلاوه یک نظریه این است که امپراتور می دانست احساسات و تعصبات ناشی از مذهب باعث شده بودند موجودات وارپ قدرت بیشتری کسب نمایند و گروییدن انسان ها به عقل و منطق باعث می گردد قدرت وارپ فروکش کند، ولی پیروان مکانیکوم خدای ماشینی دانش را می پرستیدند و مذهب آن ها با ایدئولوژی امپراتور در تضاد بود.

با این حال، امپراتور می دانست که بدون حمایت فنی از جانب پیروان مکانیکوم، نهضتش شانسی برای پیروزی ندارد. برای همین او با آن ها پیمانی بست و در ازای دریافت یاری از آن ها، قول داد که استقلال شان را از آن ها نگیرد.

پیروان مکانیکوم با این پیمان موافقت کردند. یکی از دلایلی که آن ها را ترغیب کرد، این بود که با چشم های خود دیدند امپراتور صرفاً با لمس کردن یک ماشین آن را تعمیر کرد. سر همین آن ها باور کردند که او تجسم فیزیکی خدای ماشینی است که آمنی سایا (Omnissiah) نام داشت.

پس از این پیمان، امپراتوری از یاری مکانیکوم برای ساختن استرونامیکان (The Astronomicon) استفاده کرد. استرونامیکان دستگاهی عظیم بود که قدرت سایکیک امپراتور انرژی آن را تامین می کرد و کاربردش این بود که به هنگام سفر در وارپ مثل فانوس دریایی مسافران را راهنمایی کند. بدون استرونامیکان اجرای نهضت عظیم غیرممکن می بود.

آفرینش پرایمارک ها

امپراتور بعلاوه به کوشش های خود برای ساختن ابرسربازهای ژنتیکی ادامه داد. او نقشه ای برای ساختن لشکری از ابرسربازانی داشت که با آن ها در نهضت هایش به پیروزی برسد، ولی در کنارش او می خواست ژنرال های عظیمی برای رهبری این ابرسربازان هم داشته باشد.

این ژنرال ها پرایمارک (Primarch) نام داشتند و امپراتور با استفاده از تکنیک های ژنتیکی مخفی و پیشرفته، بخشی از دی ان ای خودش و بعلاوه قدرت وارپ که از خدایان کیاس گرفته بود، 20 پرایمارک ساخت. پرایمارک ها طوری طراحی شده بودند که قوی تر، سریع تر، سرسخت تر و کاریزماتیک تر از یک انسان معمولی باشند. آن ها بعد از امپراتور عظیم ترین رهبرانی بودند که بشریت به خود دیده بود.

استفاده از قدرت های وارپ برای ساختن آن ها باعث شد که حتی بهتر از آن چیزی شوند که امپراتور فکرش را می کرد، ولی این موضوع بعلاوه آن ها را در برابر تاثیرپذیری از وارپ و نیروهایش آسیب پذیرتر نموده بود.

پس از این که امپراتور بیست پسرش را خلق کرد، خدایان کیاس پیروز شدند آن ها را بدزدند و در طول کهکشان پراکنده نمایند. علت این کار نامعین است، ولی محتمل ترین علت این است که آ ن ها می خواستند به جای کشتن آن ها و به تعویق انداختن نقشه های امپراتور، از آن ها برای ایجاد آشوب و هرج ومرج در آینده استفاده نمایند.

امپراتور که امیدوار بود پسرهایش را پیدا کند، با استفاده از نمونه دی ان ای که از هرکدام از پرایمارک ها برداشته بود، بیست لژیون مارین فضایی به وجود آورد. مارین های فضایی به مقدار پرایمارک ها عالی نبودند، ولی در مقایسه با جنگجویان رعد قابل کنترل تر و خبره تر بودند.

امپراتور با استفاده از ناوگان سفینه های فضایی و لژیون های سربازهایی که در اختیار داشت، نهضت عظیمش را شروع کرد. ایمپریوم بشریت (The Imperium of Man) به فتح سیاره ها، بازپس گرفتن قلمروهای از دست رفته و برقراری اتحاد تازه با متحدین از دست رفته روی آورد.

امپراتور هوروس را پیدا می نماید

امپراتور یکی از پرایمارک هایش به نام هوروس (Horus) را پیدا کرد و با او پیوندی قوی برقرار کرد. هوروس ثابت کرد که ژنرالی به شدت توانا است. به مرور زمان ایمپریوم همه پرایمارک های گمشده را پیدا کرد. هرکدام از این پرایمارک ها به اسم فرمانده لژیون مارین های فضایی ای انتخاب شد که از دی ان ای آن ها به وجود آمده بود.

حدوداً 200 سال پس از شروع نهضت عظیم، ایمپریوم در سیاره اولانور (Ullanor) به پیروزی عظیمی علیه ارتش ارک ها دست پیدا کرد و این پیروزی تا حد زیادی مدیون هوروس بود. سر همین امپراتور به این نتیجه رسید که هوروس آماده است تا به اسم جانشین او رهبری نهضت عظیم را بر عهده بگیرد، چون خودش نقشه ّهای عظیم تری در سر داشت.

به هوروس مقام استاد جنگ (War Master) اعطا شد، رهبری نهضت به او سپرده شد و امپراتور به ترا برگشت. عملاً برای همه ساکنین ایمپریوم، من جمله خود هوروس، سوال ایجاد شد که چرا امپراتور تصمیم گرفت ناگهان نهضت را رها کند و به زمین برگردد. ولی بیشتر آن ها به امپراتور و شخص هوروس ایمان داشتند.

پروژه تارراه

نقشه مخفی امپراتور، که عده کمی از آن خبر داشتند، پروژه تارراه (The Webway Project) بود. هدف این پروژه این بود که وابستگی ایمپریوم به وارپ به کلی از بین برود. تارراه مجرایی در فضا بود که موجوداتی کهن به نام قدیم یگانگان (The Old Ones) به وجود آورده و الدارها (The Eldars) هم از آن استفاده نموده بودند. تارراه اجازه می دهد سریع در کهکشان جابجا شد، بدون این که مجبور شد از وارپ استفاده کرد.

امپراتور از مسند طلایی (The Golden Throne) واقع در ترا پورتالی به داخل تارراه ایجاد کرد و به پیروان مکانیکوم دستور داد تونل های تازهی در تارراه ایجاد نمایند، ولی با توجه به این که این تونل ها از جنس موادی ساخته نشده بودند که در برابر نیروهای سایکیک مقاوم باشند، امپراتور مجبور شد از قدرت سایکیک خودش برای محافظت از تونل ها در برابر وارپ استفاده کند.

ارتداد هوروس

پروژه تارراه می توانست موهبتی عظیم برای آینده بشریت باشد، ولی متاسفانه ارتداد هوروس (The Horus Heresy) رخ داد: نیروهای کیاس هوروس را با سوءاستفاده از بلندپروازی اش و بی اعتمادی اش به خاطر مخفی کاری های امپراتور فاسد کردند.

مگنوس (Magnus)، یکی دیگر از پرایمارک ها، بصیرتی وحی گونه از سقوط برادرش و شورش او علیه امپراتور دید. او سعی کرد با فرستادن فرافکنی اثیری (Astral Projection) به داخل وارپ به امپراتور هشدار بدهد و به تونلی در تارراه برخورد کرد که به ترا راه پیدا می کرد (گفتنی است که او نمی دانست این تونل بخشی از پروژه مخفی امپراتور است).

او سعی کرد وارد تونل گردد تا از آن به اسم میان بر استفاده کند، ولی بازنده شد، تا این که صدایی به او پیشنهاد داد که قدرتی برای انجام این کار با او عطا خواهد نمود و او هم پیشنهاد را قبول کرد. ورود غیرمنتظره مگنوس به تارراه برای نیروهای شیطانی کیاس فرصتی فراهم کرد تا وارد تارراه شوند و آن را نابود نمایند. این کار او طوری خشم امپراتور را برانگیخت که باعث شد مگنوس را طرد کند.

با توجه به این که نیروهای کیاس به هوروس گفته بودند که امپراتور می خواهد به مقام خدایی برسد و پرایمارک هایش را رها کند، او شورشی علیه پدرش به راه انداخت و نیمی از نیروهای ایمپریوم به او ملحق شدند. نهضت عظیم به شکستی عظیم منتهی شد، چون در پی آن بشریت درگیر عظیم ترین جنگ داخلی ای شد که در تاریخ به خود دیده بودند.

امپراتور به جای این که کارزاری علیه خیانت کاران ترتیب دهد، مجبور شد در مسند طلایی باقی بماند تا از ترا در برابر هجوم ارتش شیاطین به وسیله تارراه محافظت کند. او با تعدادی از زیردستانش به طور تله پاتیک تماس برقرار کرد، ولی عملاً کل تمرکزش روی مسند طلایی معطوف شده بود.

دوئل امپراتور و هوروس

ارتداد هوروس در نهایت به انتها رسید؛ از تنها راهی که حقیقتاً می توانست به انتها برسد: نبردی روی زمین بین امپراتور و فرزندش هوروس، که زمانی سوگلی او بود. هوروس نبرد را با بمباران مداری سهمگینی روی ترا شروع کرد. پس از بمباران، لژیون های مارین هایی که تحت فرمانش بودند روی ترا فرود آمدند و به سمت قلعه امپراتوری به راه افتادند. با این که نیروهای هوروس بسیار زیاد و قدرتمند بودند، ولی دستیابی به امپراتور کار آسانی نبود. کسانی که هنوز به امپراتوری وفادار بودند با تمام قوا از او دفاع کردند و به ارتش هوروس تلفات سنگینی وارد شد.

هوروس امیدوار بود پیش از سر رسیدن لژیون های وفادار به امپراتور از جاهای دیگر، وارد قلعه گردد و امپراتور را به قتل برساند، ولی به نظر می رسید که وقت زیادی ندارد. به جایش او تصمیم گرفت سپرهای سفینه مادر را که جلوی تله پورت عوامل خارجی به داخل سفینه را می گرفتند، غیرفعال کند و پدرش را نزد خود فرا خواند.

امپراتور که می دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد، مسند طلایی را موقتاً به مالکادور، مشاورش سپرد و به داخل سفینه هوروس رفت. سانگویینویس (Sanguinius)، یکی دیگر از پرایمارک ها پیش از امپراتور به سفینه رسیده بود و سعی نموده بود هوروس را بکشد، ولی پیروز نشد. وقتی امپراتور سر رسید، جسد سانگویینیوس را زیر پای هوروس دید و وجودش سرشار از اندوه شد.

هوروس فکر می کرد که دارد با براندازی امپراتوری دروغین کار درست را انجام می دهد و باور داشت که خدایان کیاس را تحت فرمان خود درآورده بود. امپراتور می دانست که دیگر نمی تواند فساد هوروس را از وجودش پاک کند و کار از کار گذشته، بنابراین دوئل بین این دو شروع شد.

امپراتور که ده ها هزار سال عمر نموده بود و قدرتی فراتر از حد تصور داشت، بالاخره رقیبی چالش برانگیز برای خود پیدا کرد: هوروس پرایمارکی بود که قدرت چهار خدای کیاس در وجودش نهادینه شده بود.

امپراتور، به امید این که پسرش را نکشد، سعی داشت از نهایت قدرتش استفاده نکند، برای همین هوروس پیروز شد امپراتور را به شدت زخمی نماید. هوروس تاندون های مچ هایش را پاره کرد، رگ گردنش را برید، چندتا از دنده هایش را شکاند، صورتش را ذوب کرد، پشتش را شکست و در نهایت یکی از دست هایش را برید.

در این لحظه یکی از اعضای گارد سرپرست وارد شد و سعی کرد از امپراتور محافظت کند، ولی هوروس زنده زنده پوستش را کند. امپراتور که دید چاره ای ندارد، کل قدرتش را جمع کرد و پرتویی از جنس انرژی سایکیک به سمت قلب هوروس شلیک کرد و بدین ترتیب به دوئل انتها داد.

امپراتور بین مرگ و زندگی

امپراتوری چیزی با مرگ فاصله نداشت و به مسند طلایی برده شد و در آنجا دستگاه های حیات بخشی به او وصل شد. بدین ترتیب مسند طلایی برای همواره به زندان امپراتور تبدیل شد.

امپراتور دیگر توانایی این را نداشت تا ایمپریوم را به صورت فیزیکی رهبری کند، بنابراین نقش او به اسم رهبر جنبه سایکیک و معنوی پیدا کرد. امپراتور فکر خود را به وارپ منتقل کرد؛ او در آنجا هم به مبارزه با نیروهای کیاس ادامه داد، هم نیروی استرونامیکان را تامین کرد و در این میان بدنش در حال تحلیل رفتن بود.

نیروی سایکیک لازم برای چنین کاری فوق العاده بود، حتی برای شخص امپراتور؛ و فداکاری روزانه هزاران سایکیک لازم بود تا او انرژی لازم برای ادامه دادن به کارش را داشته باشد.

آدپتوس استرا تله پاتیکا (Adeptus Astra Telepathica)، سازمانی که کارش پرورش سایکرهاست، همواره در کهکشان در پی سایکرهای بااستعداد تازه است تا نیروی استرونامیکان را تامین نمایند و در نهایت قربانی شوند.

وظیفه نگه داری و مراقبت از مسند طلایی روی دوش تکنوکشیش های آدپتوس مکانیکوس (Adeptus Mechanicus) است، ولی شاید حتی آن ها هم نتوانند برای همواره آن را فعال نگه دارند.

حالا که دیگر امپراتور وجود نداشت، وظیفه رهبری روزمره ایمپریوم روی دوش اربابان عالی ترا (High Lord of Terra) افتاد، شورایی متشکل از 12 رهبر که هرکدام رهبری بخشی از ایمپریوم را روی دوش داشتند.

امپراتور به اسم خدا پرستیده می گردد

به خاطر معروفیت افسانه ای امپراتور و بعلاوه نقش او در رهبری و محافظت از بشریت روی مسند طلایی، روز به روز به تعداد انسان هایی که او را به اسم خدایی زنده می پرستیدند اضافه شد. در دوران نهضت طلایی، پرستش امپراتور به اسم خدا فعالیتی مخفی بود که بسیاری از افراد نسبت به آن دیدی منفی داشتند و حتی خود امپراتور هم آن را قدغن نموده بود.

با وجود این که امپراتور اعتقاد داشت مذهب فقط باعث تفرقه بشریت می گردد، ولی پرستش او به شکلی کنایه آمیز باعث اتحاد بخش های زیادی از ایمپریوم شد. به مرور زمان پرستش امپراتور به مذهب رسمی ایمپریوم تبدیل شد و سازمانی به نام اِکلیزیارکی (Ecclesiarchy) شکل گرفت که کارش حفظ و تبلیغ این مذهب بود.

البته گروه هایی هم هستند که از اکلیزیارکی پیروی نمی نمایند و از بین شان می توان به دو نمونه قابل توجه اشاره نمود: گروه اول پیروان آدپتوس مکانیکوس است که امپراتور را به شیوه خود پرستش می نمایند و گروه دیگر بیشتر مارین های فضایی هستند که برای امپراتور احترام زیادی قائل اند، ولی او را نمی پرستند.

آیا امپراتور در کالبدی فیزیکی به ایمپریوم برخواهد گشت؟

برخی افراد اعتقاد دارند که روزی امپراتور دوباره به زندگی برخواهد گشت و با کالبد فیزیکی اش رهبری ایمپریوم را بر عهده خواهد گرفت. گفته می گردد که روح امپراتور، مثل روح شامان هایی که هزاران سال پیش در زمین زندگی می کردند، اکنون ساکن وارپ است و دارد به شکل موجودی تازه درمی آید. احتمالش وجود دارد که این حرف شایعه ای بیش نباشد؛ شاید هم فرداروزی امپراتوری در تاریک ترین روزهای ایمپریوم به ایمپریوم برگردد.

امپراتور بدون شک فردی قوی و رهبری تاثیرگذار بود، ولی پروپاگاندای امپراتوری تا حد زیادی تاریخچه زندگی و اعمال او را تحریف نموده است. اگر بخواهیم با دیدی بی طرفانه به او نگاه کنیم، او شبیه شخصی جنگ طلب به نظر می رسد که بشریت را به زور و بدون توجه به باورها و فرهنگ شان مجبور به اتحاد با خود کرد.

با این وجود، تریلیون ها انسان امپراتور را می پرستند و از او به اسم تکیه گاه خود یاد می نمایند و حضور او روی مسند طلایی برای ادامه حیات ایمپریوم لازم است. اگر او روزی در قالب کالبد فیزیکی اش ظهور کند، مسلماً تحول عظیمی به پا خواهد نمود، ولی در حالت فعلی اش هم امپراتور بشریت یکی از نمادین ترین عناصر جهانی وارهمر 40000 است.

منبع: کانال یوتوب The Exploring Series

منبع: دیجیکالا مگ

به "وارهمر شناسی (قسمت دوم): امپراتور بشریت" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "وارهمر شناسی (قسمت دوم): امپراتور بشریت"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید